روزگار غریبیست....
کودک چشمان من که روزی....
با آموی قصه ی عشق تو به خواب می رفت....
امروز روزگاری که تو را ندارد...
حتی از فلسفه ی عشق های مقدس و بزرگ هم ....
خنده اش می گیرد !!!
کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی
و فاصله بین من و تو بیداد میکند
کاش می توانستم دستانت را بگیرم
و با تو به اوج خوشبختی بروم
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم
دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست
ای بهترینم
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند
امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند
و ای کاش در کنارم بودی ...
کاش بودی
و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی
باورم نمیشه ، سخت است باور کردنش
با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم
بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته
در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است
کاش که تو در کنارم بودی
انگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم
سخته ولی...
باید نشست درگوشه ای و گریست و انتظار کشید
تا تو به سوی من بیایی
و ای کاش تو در کنارم بودی
طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گويند
كه امشب تا سحر اين عاشق ديوانه مي ميرد
ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد
چه سنگين مي رود اين مرده از بس آرزو دارد
این را بدان که همیشه دوستت خواهم داشت ...
تو تنها کسی هستی
که دریچه ی قلبم همیشه به رویش باز است.
دوستم بدار لااقل تا زمانی که دوستت می دارم.....

شب ها چشمانم میعاد گاه اشک می شوند و غم همنشین قلبم
دوباره بغض های خسته و کهنه اسیر گلوی سردم می شوند
ای کسی که در حکایت شب پنهان شده ای
به عظمت آبی دلم نظری کن و ببین که این دل چه عاشقانه می تپد فقط در انتظار آمدن تو![]()

وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه!
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!
تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!
برای ما فرقی نداره که چقدر فاصله داریم 
هر جای دنیا که باشیم واسه هم پر در میاریم 
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ی
من است که از چشمانم بيرون ميريزند
نخند به سادگیم
گمان مبر نمی دانم
که با نگار دگر، جور گشته ای
گمان مبر که رفتی و شدی پنهان
ز افکارمن دور گشته ای
هنوز خوش است دلم
به خاطراتِ شیرینم
هنوز به عشقِ تو سجده می کنم
به رسم دیرینم
تو چشام به جای تو هزارتاقطره شبنمه
گل نداره به نگاه عاشقم رنگی دیگه
مردنم بهتر از این زندگی پراز غمه
وقتی نیستی بهتره ازخودمم جدابشم
برم وهم خونه ی نورو شب و خدا بشم
ندارم طاقت دوری از چشای مست تو
بهتره بشکنم و سکوت قصه ها بشم
هرگز گمان نبرده بودم
روزی مرا را به دست باد می دهی
هرگز نخواندم این کتاب بی خط را
در نگاه من این چنین شاد می روی
می روی و هرگز ندیدی که
دلم شکست به دست بی رحمت
هرگز نگفتی این زن تنها
مرحمی بود به جان پردردت
حتی به خوابم نیامدی هرگز
تا ندانم ریا بود هرچه می گفتی
یادداری که خاطرت مکدر بود ؟!
برسر همین شانه می خفتی
حالا که رفته ای برو بدرود
ای که بافریب عاشقم کردی
برو که دیگر نمی کنم یادت
تو همان بزرگ مرد نامردی
نمیدانم زندگی چیست؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که سکوت را شکسته ام
اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که در چشمه جوشان زندگی جوشیده ام
اما هیچ گاه فراموش نمیکنم که زندگی بی وفاست .
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکهایم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم..!!

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
تجربه ي تلخي بود...
ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند
ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم
و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد . . .

دلم برایت تنگ شده است
زمان به کندی از کنارم می گذرد و من چقدر سخت شبهایم را به روز و روزهایم را به شب می رسانم
اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که برایم رقم می خورد ؛
شیشه ظریف قلبم را شکستی و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی
و من همواره با خاطراتت زندگی کردم
و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم
بی تو همه چیز برایم تکراریست و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم عبور می کند
به یاد روزهای تنهایی خودم و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی و من به امید نگاه
تو ...
بهت گفتم بیا دنیای من باش کنارت حتی مردن آرزومه

نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
اخه چرا نشد که ما بهم برسیم کاش من جای اون یه نفر بودم که الان کنارشه و باهاش عروسی میکنم ای خدا اخه تا کی باید من غصه بخورم خدایا ارزوممه منو به عشقم برسون حتی واسه یه لحظه

مرگ تو مرگ من است ... پس تمنا می کنم:
هرگز نمیر... !
ای کاش می دانستی که بیشتر از همیشه دوستت دارم
کاش می دانستی این دل بی طاقت من در زمان دوری تو چه رنج هایی می کشد
کاش می دانستی دلم چه می کشه بی تو ای عشقم
ای کاش می دانستی عاشقم
وای کاش می دانستی دلم یک دنیا دل تنگی و عذاب می کشد
وکاش می دانستی بدون تو زندگی برایم مفهومی ندارد
می گذرد لحظه های بی تو بودن اما سرد و نفس گیروبی حوصله
من بی هیچ امیدی خیره به در می مانم
با چشمانی اشک آلود به گوشه ای می نگرم
و با خاطره های تو لحظات سنگین و مرگبار را طی می کنم
و این جمله را تکرار می کنم دوست دارم خیلی زیاد
کاش میشد منو تو در آغوش هم جون میدادیم
به لبهای غمزده مزه ی بارون میدادیم
کاش میشد کنار هم تا به ابد فدا بشیم
از همه مردم دنیا ما دو تا جدا بشیم
کاش میشد هزار تا بوسه به لبات می بخشیدم
دستامو بروی چشمای نازت میکشیدم
کاش میشد پر میزدم تو آسمون چشم تو
کاش .. !!

كتاب دلتنگي هايم را در تاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم
زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن
افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه
بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟
این را بدان که تو تپش قلب منی پس هیچ گاه بازنایست چون من خواهم مرد.
«دوستت دارم تا همیشه»
